خرید بک لینک
انگار همین دیروز بود که برای اولین‌بار بغلت کردم، اون لحظه‌ای که دنیا رنگ دیگه‌ای گرفت. حالا هشت سال از اون روز گذشته، و تو با خنده‌هات، با نگاه مهربونت، و با دنیاهای کوچیکی که هر روز خلق می‌کنی، منو بزرگ‌تر و مهربون‌تر کردی.بزرگ شدنت، شیرینه اما گاهی هم ترسناکه برام. نگرانم برای روزهایی که دیگه نتونم کنارت باشم، برای وقتایی که ممکنه دل کوچیکت بشکنه، یا کسی نفهمه چقدر قلبت پاکه. از آینده می‌ترسم چون می‌دونم دنیا همیشه مهربون نیست، اما بیشتر از اون، بهت افتخار می‌کنم چون می‌دونم قوی‌ای، مهربونی و

برچسب: نویسنده: رها صالحی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 8:01

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۴ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

برچسب: نویسنده: رها صالحی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 8:01

نمیدونم این شمارش روزها داره چیکار میکنه باهام 218 روز بعد زنگ زد طول کل مکالمه شد 1 دقیقه و 26 ثانیه به اندازه 218 روز از جلوی چشام رد شد چیزایی رو که می گفت رو نمی شیندیم حال و احوال و یه سری چیزای تکراری ، گفت کارت دارم ... خواست حال و احوال بپرسه ، گفتم اول کارت رو بگو ... دارو خواست گفتم قطع کن بذار بگردم ...

خداحافظی کردیم و صدای فروکش کردن هیجانش رو شنیدم

برچسب: نویسنده: رها صالحی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 8:01

صفحه بندی